تبليغاتX
زیر باران
سلام نازنینم...

یادم هست همیشه می گفتی
                عاشق روزهای بارنی هستی

و «من» مدتهاست زیر باران منتظرت مانده ام...
ای کاش...
                    ای کاش می آمدی و این سکوت سرد را می شکستی...

ای کاش....

فقط همین را بگویم...
عزیزم...
یاس هایی که به من هدیه داده بودی
                                                                      دارند پژمرده می شوند....

همین...

به امید دیدار

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 0:3  توسط احمد  | 

قافیه ، سخت نام تو را می خوانند

انگار بی تو حتی یک لحظه هم توان ماندن ندارند

تمام واج ها ، هجا ها ، کلمات و قافیه های شعرم پرواز کردند...

شاید بی تو بودن برایشان دیگر قابل تحمل نبود...

حالا دیگه من مانده ام وحسرت دیدار و پرواز قافیه ها...

لحظه های تنهایی را می خوانمت...

 

دلم برای نگاه تو باز هم تنگ است

فضای فاصله هامان دوباره پر رنگ است

 

دوباره شعر غمین گشت و باز هم بی تو

ردیف و قافیه هایم تهی از آهنگ است

 

دوباره بال و پرم بی توان پرواز است

دوباره نغمه ی قلبم به قم هماهنگ است

 

تمام شب به امید وصال بیدارم

مگر نفس بدهی بر دلی که بی رنگ است

 

هجای تلخ فراقت به وزن شعرم نیست

میان شعر من وتو هزار فرسنگ است

 

بیا به حرمت احساس سخت تنهایی

بیا نظر به دلی کن که بی تو چون سنگ است...

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت 19:7  توسط احمد  | 

هو الحق

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم...
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم...

آنها که سالها دیدیمشان ، با آنها گفتیم ، خندیدیم و...
مناجات خواندیم و اشک ریختیم ...

با سکوتشان ، ندای عشق را لبیک گفتند و ...
                                                           به دنیای کودکانه مان خندیدند و ...
                                                                                                      پرواز کردند...

به همین سادگی...

 

افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست
جانها به لب آمد رخ دلدار ندیدیم

رخسار تو در پرده نهان است ، عیان است
بر هرچه نظر کردیم رخسار تو دیدیم

ای حجت حق پرده ز رخسار بر افکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ای دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روی مگردان
بر درگهت افتاده بصد گونه امیدیم...

نوغانی خراسانی

 

 

بر دوش زمانه لحظه ها سنگین بود
خورشید و زمین و آسمان غمگین بود

از خون و گل و شکوفه تابوت شهید
بر موج بلند دست ها رنگین بود...

نصر الله مردانی

 

 

سنگین شد ای دل ، دل من ، بار گناه من وتو
صبح آمد اما نشد صبح ، شام سیاه من و تو

این سر نه سامان پذیرد و این غم نه پایان پذیرد
یک نیم شب پر نگیرد تا مرغ آه من وتو

فردا که گل زخم ها را عشاق شاهد بگیرند...
واحسرتا نیست ای دل ، زخمی گواه من و تو...

این جوشش گرم عشق است ، آرام منشین و بشتاب
کآخر شود خاک سردی ، آرامگاه من و تو...

آن گور های نکنده ، با التهابی مکنده
خود چشم های زمین است مانده به راه من و تو

با من بیا همسفر باش تا دور تا قله ی نور
در این سفر ، دست عشق است ، پشت و پناه من و تو...

ساعد باقری

 

التماس دعا...

+ نوشته شده در  87/02/09ساعت 22:16  توسط احمد  | 

عطر نگاه هایت باز هم مرا مست کرد !؟ ...
و من امشب آمده ام
       با کوله باری از حرفهای نگفته ...
       با دستانی پر از نامه های برگشت خورده !...
             و با چشمانی خیس....

به چشمانم خیره شو!
تا شاید از چشمان خیس من
    واژگان مبهم عشق را بشنوی...

آمده ام تا با صداقتی کودکانه
                            فریاد بزنم....
                                                 دوستت دارم....
همین!...



ز بوی موی تو هر لحظه می رسد نفسی
امید وصل تو می سازد از دلم قفسی

حصار خالی از احساس سخت تنهایی
حصار پر زنگاهت ، تهی از عشق کسی

نظاره ام کن و بنگر که سخت دلگیرم
اگر چه پیش نگاه تو ام چو خار و خسی

ز درد دوری تو ، از تهی پُرم اما
برای دیدن تو ، بگذرم ز هر هوسی

مرا زهوش بَرَد باز ، ناز و غمزه ی تو
خدا کند که دمی بر گدازه ام برسی

امان گریه به چشمان پر خروشم ده
که بغض دارم از این سوز بی کرانه بسی

الف.م.شیدا
+ نوشته شده در  86/11/28ساعت 20:7  توسط احمد  | 

جمعه ی دلگیر....
جمعه ای بارانی و سخت....
پس...
کی می آیی؟!....

 

به زیر نم نم باران چو ابر گریانم
دوباره غم زده ی داغ سخت هجرانم

میان کوچه ی خیس انتظار آمدنت
دوباره می زند آتش به روح و بر جانم

اگر چه پیش نگاه تو عهد بشکستم
ولی همیشه و هر صبح عهد می خوانم

مرا جز عشق تو ای دوست هیچ کاری نیست
تمام هفته ز درد فراق سوزانم

دوباره جمعه ی خیس آمد و نیامده ای
بیا که در پی تو من به زیر بارانم

یا علی...

+ نوشته شده در  86/10/14ساعت 18:33  توسط احمد  | 

وقتی بارون میاد....
حال و هوای شهر یه جورای دیگه ای میشه...
دیشب داشت بارون می اومد...
البته بارون که نمیشه گفت اما این روزا نم نم بارون هم حکم بارون رو داره...
حال و هوای شهر ما دیشب یه جور دیگه بود....
 

اولین باران نوای عشق را آغاز کرد
آسمان گریید و هر دل باز هم پرواز کرد

 فصل بی تابی مجنون باز هم آغاز شد
لیلی از بهر نگاهی چون همیشه ناز کرد

 بغض ها بشکست و دلها رنگ بی تابی گرفت
ققنس شیدای بی دل راز ها را باز کرد

 هر دل از اهل زمین و آسمان از عشق گفت
هر دل عاشق دوباره سوز دل را ساز کرد

 این چنین از عشق گفتن نیست آسان بر کسی
آنکه تر شد زیر باران عشق را آواز کرد ... 

یاعلی...

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 19:29  توسط احمد  | 

سلام!
دوباره سلام!
امروز آمده ام تا بگویم "سلام"...
سلام ی بعد از چندین سال
شاید دیر شده باشد اما حداقل این را می دانم
که هنوز آخرین خداحافظی مان را یادت هست...
با غرور به تو گفتم "هرگز عاشقت نمی شوم"
شاید حسودی ام می شد
به تو و اطرافیانت
... همه ی آنهایی که مثل پروانه دورت می پریدند.
شاید چون از عاشقی واهمه داشتم...
یا شاید...
اما لبخندت مرا از گفته ام پشیمان کرد
چشمانم را بستم تا سیمایت را نبینم
آخر می ترسیدم مرا هم ...
شعر حافظ توی گوشم بود
"حالیا مصلحت وقت در آن می بینم      که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم"
راهی نبود...
بقول حافظ
"به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم      بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم"
لبخند تو آخر کار دستم داد...
خواستی دیوونه ام کنی و ...
به خواسته ات هم رسیدی
حالا دیگه یه دل اسیر مونده و ....
اونی که ادعا میکرد از هرکی بتونی دل ببری ، از اون نمیتونی....
امروز از همه دلداده ها و عاشقا
عاشق تر و دلداده تره...
نه عاشق شدن کار ماست و نه دل دادن
یا به قول دیگه:
تا که از جانب معشوق نباشد کششی....
_____________
یاعلی...
+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 14:43  توسط احمد  | 

صدای قطرات آب می آید

وای!...

         کاشکی باران باشد

                     امروز  آسمان دلم از آسمان این شهر ابری تر است...

        اگر باران نیاید

                     قول می دهم چشمانم را به ابر ها هدیه کنم

تا رسم باریدن بیاموزند...

 

صدای آب قلبم را صدا کرد

مرا با بغض سنگین آشنا کرد

خدایا کاشکی باران ببارد

که بویش باز هم دل را رها کرد

مرا این اشک شبها نیست سودی

دلم را ساز باران بی نوا کرد

دگر تابی برایم نیست کان دوست

مرا از خاک بی تابی بنا کرد

به دنبالت جدا از خویش گشتم

چو پروانه که دل از خود جدا کرد

 

الف.م.شیدا

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 21:49  توسط احمد  |